داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۷۱

- توران جون، انگار صاحب ملک گفته ساختمون احتیاج به بازسازی کامل داره، ولی پولی هم تو بساط نداره که درست و حسابی بازسازیش کنه، انگار گفته هیئت امنا هم نمی‌­تونه برای بازسازی این‌جا پول بده… والا من هم نمی­‌دونم بعد از این‌جا، کجا کار پیدا کنم… این روزها که اصلاً کار پیدا نمی‌­شه مخصوصاً برا خانوما… البته حالا این خراب کردن ساختمون هم صددرصد قطعی نشده، فعلاً در حد خبر و شایعه‌­اس…

مهسا انگار که چیزی به فکرش رسیده باشد رو کرد به مادربزرگ: «خوب شما می­‌تونین برین خونه‌ی ملودی اینا؛ این جوری می­‌تونین مامانش اینا رو هم راضی کنین که بذارن بره هنرستان موسیقی…»

مادربزرگ گفت: «من خودم خونه دارم دختر جون، اینو تو کله‌­ات فرو کن…» بعد رو کرد به سیما: «یادمه یه روز اومدن به قمر گفتن که آرامگاه فردوسی خیلی خراب شده و اگه بازسازی نشه دیگه کم‌کم هیچی ازش باقی نمی‌­مونه، قمر همون موقع تصمیم گرفت کنسرتی تو مشهد برگزار کنه تا از درآمدش برای مرمت آرامگاه فردوسی خرج کنن، بالاخره هم موفق شدن و آرامگاه فردوسی رو بازسازی کردن…» و بعد با انگشت اشاره مهسا را نشان داد و گفت: «لابد اگه از جوون­‌های این دوره می‌­پرسیدن برای آرامگاه فردوسی چی کار کنیم، می‌­گفتن حالا که آرامگاه فردوسی داره خراب می­‌شه، خوب فردوسی رو ببرین یه جای دیگه…»

مهسا دمغ شد و گفت: «منظورم این نبود خانم‌بزرگ…» مادربزرگ وسط حرف­‌اش پرید و گفت: «مادر سیما، زن درست و حسابیه، خودش این مسئله رو حل می‌­کنه… تو این سال‌­ها خودش یه تنه چندین بار بازار خیریه برگزار کرده تا از درآمدش بتونه این‌جا رو سرپا نگه داره… وقتی این‌جا بود هیچکی جرأت نداشت از این حرفا بزنه… مگه نه سیما؟…»

- بله، اما مادرم الآن دیگه سرگرم نوه‌هاشه… بهش می­‌گم یه روزایی بیاد این‌جا ولی دیگه حوصله نداره… البته هنوز توی هیئت امنا هست ولی خوب دیگه وقتی خودش مدیریت نمی‌­کنه زیادم نمی‌­تونه دخالت کنه…

«ولی من یه فکر خوب دارم…» این رو ملودی گفت و مهسا هم بلافاصله گفت: «زود باش بگو…»

previous next