داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۷۹

پسر هم با بغض تعریف کرد که  چون تو قهوه‌خونه آهنگ مارش جمهوری قمرالملوک رو که کمیسری غدقن کرده بود می‌­ذاشته، گرفتنش… گوش­ات با منه ملودی؟

ـ آره دارم گوش می‌­دم.

ـ قمرالملوک تا اینو از شاگرد قهوه‌چی شنید دیگه مکث نکرد و به من گفت «بدو بریم کمیسری» ما هم از قهوه‌خونه بیرون اومدیم. باد تندی هم می‌­اومد، این‌قدر تند که قمر دستم را گرفت که یه وقت خدایی نکرده باد منو نبره. خلاصه به کلانتری که رسیدیم آژان دم در نذاشت بریم تو. گفت: «با کی کار دارین؟» قمر که خیلی عصبانی بود گفت: «پسرم، با رییس کمیسری دو کلمه حرف دارم» و دیگه صبر نکرد و وارد کلانتری شدیم. یه راست رفتیم به اتاق رییس و قمر اصرار کرد که قهوه‌خونه‌چی بی‌گناهه و هرچه زودتر باید آزادش کنن. رییس شهربانی که مرد رشید و خوش‌تیپی بود به احترام خانم از پشت میزش بلند شده بود و خداییش خیلی هم مؤدبانه حرف می‌­زد و یک عالمه صغرا، کبرا برای بازداشت قهوه‌چی ردیف کرد. البته جفنگ می‌­گفت چون که بهانه‌هاش برای نگه داشتن اون بدبخت بی‌گناه، خیلی مسخره بود. خلاصه قمر که از پرحرفی اون سرهنگ کلافه شده بود دستش رو به کمرش زد و گفت: «جناب سرهنگ، این تصنیف­‌ها رو من خوندم حالا اگه قراره این مرد بیچاره رو به خاطر گوش دادن به تصنیف‌­های من بازداشت کنین بسیار خوب منو هم زندونی کنین…»

در این لحظه مادربزرگ مکثی کرد و خطاب به ملودی گفت: «حالا من همین‌طوری یه حرفی می‌زنم و شما هم یه چیزی می‌­شنوید ولی نمی‌­دونید که رییس شهربانی اون زمان یعنی چی و چه قدرتی داشت. به خدا جرأت می‌­خواست حرف زدن با همچین مقامی، چه برسه کل انداختن با او… خلاصه سرهنگ که انتظار شنیدن همچین حرف جسورانه‌­ای اون هم از خانمی مثل قمرالملوک وزیری رو نداشت و فکر کنم از عواقب کارش ترسیده بود که مبادا این خبر تو شهر بپیچه و مردم به حمایت قمر بیان، اولش مِن‌و‌مِن کرد و طفره رفت اما وقتی مقاومت و پافشاری قمر رو دید گفت که: «خانم وزیری شما تشریف ببرید قول می‌­دهم که او را آزاد کنم» ولی قمر کسی نبود که گوشش به این حرف‌­ها بدهکار باشه، برای همین چند ثانیه فکر کرد و پولتیک قشنگی به ذهن‌اش رسید، رو کرد به سرهنگ و می­‌دونین چی بهش گفت؟

previous next