داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۸۱

مهسا و ملودی که هیجان‌زده شده بودند همزمان با هم گفتند: «نه مامان‌بزرگ، چی گفت؟»

ـ گفت: «خیلی از مساعدت شما ممنونم جناب سرهنگ. من امروز خوشبختانه تا دلتان بخواهد وقت دارم، همین‌جا خدمت شما هستم تا مراحل آزادی این بنده خدا تمام بشه و با خودم از این‌جا ببرمش سر خونه و زندگیش…» خلاصه آخرش اون سرهنگه مجبور شد قهوه‌خونه‌چی رو همون روز آزاد کنه…»

سیما گفت: «واقعاً آزادش کردن؟…»

مادربزرگ ادامه داد: «توی همین شهر همدان بود که رفتیم دیدن عارف قزوینی، چون اون هم اون‌جا زندگی می‌­کرد… با این که عارف آدم بزرگ و معروفی بود، بین هنرمندا هم خیلی حُرمت داشت اما کسی جرأت نداشت که اون روزها طرف خونه‌­اش بره، چون حسابی از طرف کمیسری مغضوب بود. به خاطر نوشتن همین شعر «مارش جمهوری» که اتفاقاً قمر اون رو خونده بود… ولی قمرالملوک رفت دیدن عارف. حتا به عارف گفت که بیاد کنسرتش. عارف اول راضی نمی‌­شد و می‌­گفت برات دردسر ایجاد می‌­شه، ولی قمر بهش گفت: «حالا به خاطر گُل روی من نمی‌­آیی، باشه، لااقل به احترام این روز بیا به کنسرت…»

ـ مگه چه روزی بود خانم بزرگ؟

ـ روز مهمی بود، سالگرد پیروزی انقلاب مشروطه بود دیگه!

ملودی پرسید: «مامان‌بزرگ گفتید سالگرد چه انقلابی بود؟»

مادربزرگ که تا حدودی از این سؤال نامنتظره‌ی ملودی عصبانی شده بود گفت: «یعنی تا حالا انقلاب مشروطه به گوش­‌ات نخورده؟! پناه بر خدا، ببینم تو مدرسه چی به شماها یاد می‌­دن آخه؟ شما مگه تو این مملکت درس نمی­‌خونین، مگه تو حجاز و شام زندگی می‌کنین؟ … اون لیوان آب رو بده، دهنم خشک شد…»

ملودی که تا حدودی جا خورده بود و انتظار خشم و عصبانیت مادربزرگ را نداشت لیوان آب را به دست مادربزرگ داد و نگاه پُرسشگرانه‌­ای به سیما انداخت.

previous next