داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۸۳

سیما هم برای آرام کردن فضا، با لبخندی مهربان گفت: «بچه‌­ها فکر کنم که توران جون رو خسته کردیم…»

ـ هیچ هم خسته نیستم، از جفنگ شنیدن ناراحت می­‌شم، آخه این دخترای گنده که ناسلامتی باسوادن، نباید گذشته و تاریخ مملکت‌شون رو بشناسن؟… ببین چه‌طور حواسم رو پرت کردین اصلاً یادم رفت چی می­‌گفتم…»

سیما گفت: «درباره‌ی سالگرد انقلاب مشروطه…»

ـ آها، خلاصه اون روز قمر بعد از کلی صغرا کبرا چیدن، آخرش زد به خال و حُرمت روز مشروطه رو به عارف یادآوری کرد او هم دیگه حرفی رو حرف قمر نزد و به کنسرت اومد… خلاصه­‌اش کنم: وقتی کنسرت تموم شد مردم هم یک عالمه کف زدن و هورا کشیدن برای قمر… همون موقع یکی از رییس رؤسای کله‌گنده‌­ی شهر که تو کنسرت بود، یه گلدونِ نقره به قمر تقدیم کرد. قمر هم همون‌جا جلوی اون همه جمعیت، بدون این که یه لحظه هم شک کنه یا خدایی نکرده دستش بلرزه از حضور مقامات، از همون بالای سن، با صدای بلند اعلام کرد که گلدون رو به عارف قزوینی تقدیم می‌­کنه و از عارف خواست که بیاد روی سِن… تا قمر این رو اعلام کرد یه دفعه همه ساکت شدن، خداییش من هم که نه سر پیاز بودم، نه ته پیاز، ترس برم داشته بود، به خصوص که حتا خود رییس شهربانی و مقامات دیگه، تو اون ردیف­‌های جلو نشسته بودن. تازه موقعی که می‌­خواستیم بیایم کنسرت، توی مسیر، قمر درگوشی بهم گفته بود که: «حواست رو خیلی جمع کن چون ممکنه حضور آقای عارف قزوینی، لج مقامات رو دربیاره و اونا منو و ایشون رو دستگیر کنن…» خلاصه پس از چند لحظه که تو سالن به اون بزرگی، سکوت شده بود، عارف که کنار من نشسته بود بلند شد رفت روی سن کنار قمر،  به خدا دل تو دلم نبود، مثل کسی که لقوه گرفته باشه، دستم خود‌به‌خود می­‌لرزید چون نمی‌­دونستم آخرش چی می‌­شه. هم می‌ترسیدم که دستگیرشون کنن و هم خیلی دلم برا قمر می‌‌سوخت… خلاصه خودتون ببینین که چه‌قدر مرام و بزرگی داشت این قمر که اون گلدون نقره رو—که خدا می‌­دونه چه‌قدر قیمت داشت—جلوی چشم اون همه جمعیت، تقدیم کرد به عارف قزوینی…اگه بدونین مردم چه غوغایی کردن و چه‌قدر برای هر دوشون کف زدن.

previous next