داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۸۵

فکر کنم ده دقیقه، یا شاید پنج دقیقه، خلاصه یک عالمه کف زدن‌شون طول کشید… تا اون روز کف‌زدنی این‌قدر طولانی ندیده بودم… گوش می‌­دی ملودی چی می‌­گم؟ با این که می‌­دونست شاید همون موقع، بگیرنش و بفرستنش زندون قصر تهرون… ولی خداییش مردم اون‌قدر قمر رو دوست داشتن که کسی جرأت نداشت بندازتش زندون…»

مهسا با خوشحالی رو کرد به مادربزرگ و گفت: «اتفاقاً مامانم در مورد شجریان همین رو می‌­گه… می‌­گه شجریان جلوی کسی سرش رو خم نمی‌­کنه ولی نمی­‌تونن اذیتش کنن، چون مردم خیلی دوستش دارن…»

مادربزرگ که حالا انگار با شنیدن این خبر مهسا، انرژی تازه­‌ای گرفته باشد سینه‌­اش را صاف کرد و گفت: «اصلاً هنرمند یعنی همین، قمر همیشه می­‌گفت هنرمند باید مستقل باشه و به جز مردم، سرش رو جلوی هیچ بنی‌بشری خم نکنه… یادمه یه روز قمر اومد خونه، فکر کنم پونزده یا شونزده سالم بود و گفت: «پاشو لباس‌هاتو بپوش که بریم عروسی…»

من گفتم: «عروسی کیه؟»

 قمر گفت: «عروسی یک دختر و پسر عاشق…»

باز هم اصرار کردم که بگه کجا قراره بریم.

قمر گفت: «الآن داشتم می‌­اومدم خونه که عاقله مردی اومد جلو و سلام کرد… منو شناخت و گفت شما قمرالملوک وزیری هستید؟ من هم گفتم بله. اون گفت که خانم وزیری مزاحم‌تان شدم که بگم عروسی تنها پسرم، ثمره‌ی زندگی‌مون، همین امروزه؛ ولی ما حقیقتاً یک خانواده‌­ی کارگری هستیم و پولی در بساط نداریم که تو عروسی تنها بچه‌مون کسی بیاد بخونه. اومدم خدمت شما که ازتون کمک و راهنمایی بگیرم»…  قمر با خوشحالی ادامه داد: «وقتی این شرح حال رو شنیدم دلم گرفت و به اون مرد گفتم: «اصلاً ناراحت نباش، خودم می‌­آم براتون می‌­خونم».

previous next