داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۸۷

وقتی این قول رو بهش دادم نمی‌­دونی چه‌قدر خوشحال شد، انگار دنیا را بهش داده باشند…»

مادربزرگ که انگار صحنه‌­ی آن روز پس از سال‌­ها جلوی چشم‌هایش مجسم شده باشد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «من با شنیدن این ماجرا، زود لباس‌­هام رو پوشیدم، خود قمر هم یکی از بهترین لباس‌‌هاش رو پوشید، اما وقتی می‌­خواستیم از در بریم بیرون، یک پاسبان سیبیلو مثل اجل معلّق جلوی خونه سبز شد، تعجب کرده بودیم که چه خبره؟ اون مأمور که خیلی‌ هم هیز بود—مرده‌شور چشمای ریزشو ببره—از طرف یکی از کله‌گنده­‌های مملکت اومده بود که از قمر دعوت کنه به محفل­شون بره و براشون آواز بخونه! قمر خیلی خونسرد و محکم به پاسبان گفت: «من باید به یه مجلس مهم برم و نمی‌­تونم با شما بیام.» اون آژان چشم‌چرون که قیافه‌­اش حسابی گه‌مرغی شده بود دست‌از‌پا‌درازتر رفت. ما هم رفتیم به اون عروسی… ولی انگار ما رو تعقیب کرده بود چون وقتی رسیدیم به عروسی، بعد از نیم‌ساعت دوباره سر و کله‌­اش پیدا شد و اومد به قمر گفت: «خانم وزیری، آقا هزار لیره براتون فرستادن تا به جمع اونا برین و بخونین».

قمر هم دوباره گفت: «آقاجان، این‌جا به صدای من بیشتر نیاز دارن. برو از قول من بگو که قمرالملوک گفته: من عشق مردم رو نه به هزار، که به هزاران لیره هم نمی‌­فروشم… »

مادربزرگ در این لحظه رو کرد به سیما که هنوز دم در ایستاده بود و شش‌دانگ حواس‌اش به ماجراهایی بود که مادربزرگ تعریف می­‌کرد: «سیما چرا دم در وایسادی، بیا این‌جا روی تخت بشین…»

ـ مرسی توران جون، راحتم، خب داشتین می‌­گفتین…

ـ بعله، اون ماجرا گذشت تا این که چند سال بعد تو عروسی خودم هم، از بدشانسی، دوباره عین همین اتفاق افتاد. یعنی اون روز، تیمورتاش که وزیر دربار بود برای قمر پیغام فرستاد که بیاد و در جمع رجال مملکت آواز بخوانه. ولی قمر بازم قبول نکرد و حتا برای تیمورتاش پیغام فرستاد که: «اگر تو تیمورتاشی، من هم قمرالملوک وزیری‌ام. ارزش‌ام بالاتر از آن است که برای سرگرمی تو و امثال تو به خانه‌­ات بیایم.» راستش همین پیغام کار خودش رو کرد و از فردا قدغن شد که قمر در محافل هنری آواز بخونه… ولی این ممنوعیت هم یک مدت بیشتر طول نکشید…

previous next