داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۸۹

سیما که از شنیدن این ماجراها حسابی سرحال آمده بود رو کرد به ملودی و مهسا و گفت: «حیف که من باید برم… ولی شماها همین‌جا پیش توران جون باشین و آهنگ گوش بدین و حال کنین…»

ملودی که هیجان و شادی در چهره‌­اش آشکار بود به مهسا چشمکی زد و رو کرد به سیما: «سیما جون  به نظرت می­‌شه یک کنسرت کوچولو توی حیاط آسایشگاه برگزار کرد؟ خوب ما هم باید یه کاری بکنیم… اگه قمر بود حتماً این کار رو می‌­کرد، مگه نه مامان‌بزرگ؟…»

مهسا گفت: «ایول ملودی… حالا کی بیاد و بخونه؟…»

ملودی گفت: «خوب، مامان بزرگ می‌­تونه بخونه! چرا که نه؟… مهسا تو هم می‌­تونی تار بزنی…»

مهسا پرید توی حرف ملودی: «یه آهنگ سنتی و یه آهنگ پاپ، محشر می­‌شه… خودت هم با گیتارت یک آهنگ بخون ملودی…»

مادربزرگ یکه خورد و کمی سکوت کرد و بعد گفت: «دخترا بزنین به چاک… من خیلی خسته‌ام…»

مادربزرگ این را گفت و دراز کشید و چشمان‌اش را بست.

سیما که دید ملودی و مهسا دمغ شده‌اند، با لحنی مهربان گفت: «بچه­‌ها بیاین بریم… بذارین توران جون استراحت کنه… بعد هم می‌­شه در موردش صحبت کرد…» و چشمکی به ملودی زد.

ـ باشه سیما جون. بریم.

وقتی آن­‌ها از اتاق بیرون آمدند سیما گفت: «ملودی خیلی به مادربزرگت فشار نیار… اون سن­ش نمی‌­کشه که آواز بخونه.»

previous next