داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۹۹

- بر پدر هر چه مردم‌آزاره لعنت؛ به خدا شیش ماه آزگاره دارم دنبالش می­‌گردم ولی نتونستم پیداش کنم…. می­‌بینی سیما جون این توران چه آدم جَلَبیه!…

هرچند زیور این حرف­‌ها را می‌­زد ولی آشکارا برق شادمانی در چهره­‌اش نمایان شده بود. مادربزرگ هم می­‌خندید. مهسا و ملودی هم حسابی سرحال آمدند. فضای اتاق بار دیگر حال و هوای صمیمی خودش را باز یافته بود. زیور می­‌خواست برود و صفحه را پیدا کند و بیاورد که یک لحظه انگار یادش به چیزی آمده باشد، سرجایش ایستاد. برگشت و رو کرد به توران: «هی پیرزن، ولی من می‌­گم خوبه که با نوه­‌ات بخونی، مثل قمر و خیرالنساء…» و به ملودی و مهسا نگاه کرد و ادامه داد: «آخه بچه‌ها، می­‌دونستین که وقتی قمر به دنیا اومده بود پدرش به رحمت خدا رفته بود و فقط یه سالش بود که مادرش هم از دنیا رفت، برا همین با مادربزرگش خیرالنساء زندگی می‌کرد؛ از همون موقع هم که خیلی کوچیک بود به همراه مادربزرگش می‌رفت جلسات روضه‌خونی و دوتایی با همدیگه، برا زن­‌ها مرثیه می‌­خوندن… خیرالنساء روضه‌خون زن­‌های دربار بود، بهش ملا می‌­گفتن، ملا خیرالنساء…»

ملودی که از این خبر، گوش‌هایش تیز شده بود به مهسا نگاه کرد و بلافاصله از زیور پرسید: «واقعاً دوتایی با هم آواز می‌­خوندن، یعنی دوصدایی؟»

قبل از این که زیور فرصت کند پاسخ ملودی را بدهد، توران پرید توی حرف‌اش و گفت: «باز دوباره این زیور اومد خودی نشون بده… آخه درست تعریف کن تا اینا بفهمن اون موقع چه‌طوری بوده اوضاع.» و رو کرد به ملودی و ادامه داد: «اون موقع­‌ها مجلس روضه‌خوانی زن­‌ها مثل تئاتر بود و قمر همون‌جا بود که صداش رو پرورش داد و یاد گرفت جلوی جمعیت بخونه… یادمه آقای زرین‌پنجه تعریف می‌­کرد اون موقع‌­ها که کوچیک بوده با مادرش می­‌رفته روضه… قمر و زرین‌پنجه، تقریباً هم‌سن‌و‌سال بودن…»

زیور گفت: «نصرالله زرین‌پنجه رو می‌­گی؟ آهنگساز بود خدابیامرز…»

مادربزرگ رو کرد به مهسا و گفت: «هی مهسا، این زرین‌پنجه یکی از استادای معروف تار بوده… تو که تار می‌­زنی باید آدمای مهم این حرفه رو بشناسی… تو کله­‌ات رفت؟»

previous next