داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۱۰۱

- بله خانم‌بزرگ، هر وقت شما از هنرمندی صحبت می‌‌­کنین من می‌­رم تو گوگل سرچ می­‌کنم و در موردشون می‌­خونم…

مادربزرگ درست متوجه اصطلاحی نشد که مهسا گفته بود ولی فکر کرد بعداً از ملودی می­‌پرسد و برای همین حرف‌­اش را ادامه داد: «این آقای زرین‌پنجه می‌­گفت که اون موقع‌­ها که بچه بوده با مادرش می‌­رفته مجلس روضه و اون‌جا قمر رو می‌­دیده که با مادربزرگش مرثیه می‌­خونده… آخه یک پای خیرالنساء، مادربزرگ قمر، فلج بوده و به کمک چوب‌دستی راه می‌­رفته… قمر هم با اون صدای لطیف و بچه‌گونه‌­اش میون جمعیت راه می‌­رفته و کاه می‌­ریخته رو سر مردم و مرثیه می‌خونده… خلاصه وقتی قمر بوده ولوله­‌ای به پا می‌‌شده… یعنی با اون سن‌و‌سال کمش یه جورایی مثل تعزیه و تئاتر، مجلس رو می­‌گردونده…»

زیور در این موقع پرید وسط کلام مادربزرگ و گفت: «خوب دیگه تو الآن مثلاً فلجی… مثل مادربزرگ قمر… پس بیا با ملودی بخون دیگه…»

مادربزرگ دوباره عصبانی شد: «هی می‌­خوام به این زن گنده هیچی نگم، مگه می‌­ذاره، ببین خودت تنت می­‌خاره… نمی‌­خاره؟ پس این جفنگیات چیه می‌­گی؟… آخه مگه من روضه‌خونم که ملودی بیاد پامنبری کنه؟… اون زمانا گذشته، بهتره یک کمی به قول سیما، آپ‌تودیت بشی زن گنده…»

سیما گفت: «دوباره شروع نکنین… زیور جون برو صفحه رو بیار…»

زیور وقتی به در اتاق نزدیک شد گفت: «راستی من به خواهرم می­‌گم که شیرینی و شربتو  بیاره… رو حرف من حرف نمی‌­زنه، برای گروه نوازنده­‌ها هم باید یه لباس خوب و یه‌دست درست کنم، این کار خودمه… باید همه چی حرفه‌­ای باشه…»

سیما هم پی حرف را گرفت و گفت: «زیور جون، من هم خانواده­‌های خانومای این‌جا رو خبر می‌کنم برای روز ۱۴ مرداد که بیان کنسرت… همت عالی!»

- من که زورم نمی‌­رسه تنهایی گرامافون رو بیارم…

previous next