داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۱۰۳

مهسا بلافاصله داوطلب شد که به کمک زیور برود.

وقتی زیور و مهسا با گرامافون و صفحه‌ی قمر برگشتند زیور صفحه را گذاشت تا همگی با هم به صدای قمر گوش کنند. ملودی و مهسا که اولین‌بار بود صدای قمرالملوک را از گرامافون می‌شنیدند از هیجان به هم خیره شده بودند و لبخند می‌­زدند. زیور هم با افتخار بالای سر گرامافون ایستاده بود و حاضر نبود بنشیند. مادربزرگ چشمان­‌اش را بسته بود و گوش می‌­کرد، انگار در یک عالم دیگر رفته بود….

آن روز همگی با هم در سکوت و آرامش چهاربار ترانه‌ی قمر را گوش کردند. وقتی ملودی از زیور خواست که صفحه را برای بار پنجم هم بگذارد، مهسا گفت: «من هم دوست دارم باز هم بشنوم ولی ملودی دیگه باید بریم…»

در راه بازگشت به خانه، ملودی گفت: «باید از مهناز رکوردرش رو بگیرم و این آهنگ قمر رو ضبط کنم که بتونم مرتب گوش بدم…»

- راستی ملودی باید کل ماجرا رو به مهناز هم بگی… اون هم اگه بیاد کمک کنه، خیلی خوب می­‌شه… من که به مامانم جریان کنسرت رو گفتم، گفت بهمون کمک می­‌کنه…

- ولی مهناز هنوز از هیچ‌چی خبر نداره… اول باید جریان پیدا شدن مامان‌بزرگ رو بهش بگم… آخه تمام عمرش فکر کرده که مامان‌بزرگ مُرده، حالا اگه بفهمه که زنده است راستش نمی‌­دونم چه واکنشی نشون می‌­ده، تازه اگه ازش بخوام که کل این ماجرا رو به مامان نگه، واقعاً نمی‌­دونم قبول می‌­کنه یا نه… اگه مامان اینا بفهمن ممکنه دیگه نذارن بیاییم این‌جا و کنسرت رو لغو کنن… اول باید مامان‌بزرگ خودش با مامان آشتی کنه اون‌وقت فکر کنم خیلی چیزها خود به خود حل می‌شه…

ملودی و مهسا در طول راه خیلی فکر کردند و کلی نقشه کشیدند که چه‌طور جریان پیدا شدن مادربزرگ در آسایشگاه و برگزاری کنسرت و بقیه‌ی ماجراها را به مهناز بگویند.

previous next