داستان‌‌های نوجوانان ›
Skip to content

قمر واقعاً زن بود!……………………………………………………………………………………………………………………۱۰۵

.

.

.

صبح روز ۱۴ مرداد تقریباً همه‌چیز برای اجرای کنسرت آماده شده بود. سیما از صبح زود با کمک کارگرهای آسایشگاه و همکاری چند تا از مادربزرگ‌ها، یک عالمه صندلی و میزهای کوچک را در حیاط بزرگ و باصفای آسایشگاه چیده بودند. روز قبل هم خوشبختانه سکوی چوبی بزرگی که به عنوان سِن، قرار بود مورد استفاده قرار گیرد آماده شده بود. خلاصه همه چیز مهیّا بود که عصر رأس ساعت پنج، کنسرت برگزار شود.

دو نفر دیگر از هم‌شاگردی‌­های کلاس آموزش تار مهسا هم  داوطلب شده بودند که سازهایشان را بیاورند و در کنسرت بنوازند. آن­‌ها در طول روزهای هفته‌ی آخر با مهسا سه‌نفری تمرین کرده بودند. حالا این دو نفر به همراه بقیه در انتهای حیاط مشغول تمرین بودند. مادر مهسا هم که همه­‌ی آن­‌ها را در انتهای دنج حیاط زیر سایه‌ی بزرگ‌ترین درخت کاج، جمع کرده بود بالای سرشان بود و اگر چیزی کم و کسر داشتند بهشان می‌­رساند. مادربزرگ روی ویلچر نشسته بود و به ملودی تمرین آواز می‌­داد و مدام ایراد می‌­گرفت و می‌­گفت که کجای تحریرهایش اشتباه است. زیور هم عصازنان این طرف و آن طرف می‌­رفت و گاهی به ملودی و مهسا و گاهی به سیما چیزی می‌­گفت. گاهی هم به توران گیر می‌­داد. با وجود وقت اندک و یک عالمه کار که باید انجام می­‌شد همه خوشحال بودند. البته به غیر از لحظاتی که بین توران و زیور بگو‌مگو می­‌شد. مهناز خواهر ملودی همان موقع از در اصلی آسایشگاه وارد شد و به سمت ملودی و مادربزرگ آمد.

ملودی با دیدن مهناز، تمرین آواز را رها کرد و با خوشحالی به سوی خواهرش رفت. همین موقع زیور داشت به سیما می‌­گفت:

previous next